![]() به یاد والای بسکتبال ایران آیدین نیکخواه بهرامی به خاطر عروجش و همیشه بودنش ... ************ بزرگ بود و از اهالي امروز و با تمام افق هاي باز نسبت داشت براي ما ، يك شب سجود سبز محبت را چنان صريح ادا كرد كه ما به عاطفه ي سطح خاك دست كشيديم و مثل لهجه ي يك سطل اب تازه شديم و بارها ديديم كه با چقدر سبد براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله ي نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم ************ و شاعر دوران سهراب ... و به خاطر دل ...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آذر 1388
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 جستجو
پیوندها
خفن ترین بابابزرگ دنیا با کلی نوه های ناقلا
زهرا - تنها ترين - بسكتبال - آيدين زهرا - تنهاترين - بسکتبال مسيحا - آيدين ياسمن - پنالتي STeeeeVE & RoNiii(basketbal)l نسترن - دوزخ تنهایی خاله ليلا گروه 1611 بسكتبال و پويا تاجيك مهسا افسانه دریای نور MHN_NBA-AND1 30 ثانیه زیر خاک اتاق آرامش من مهدي - samad anthony - صبا - آيدين -lebron james امیر مهدی پرسپولیسی مهشاد - آيدين اقا شهرام یکی یه دونه ايران آزاد علی گرافیک محیا - آیدین آغاز دوباره گلنوش - من و ورزش بتسابه - دوستانه مهران - گل بي منت بارون محمد ايليا تنهايي سيلويا عليرضا - موزيک ببر بهار عزیز هادی - غریبه آشنا - خاطره ای بر باد رفته اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
بدو کتاب از همه نوع
استاد بیرانوند رمان سرا - فاطمه خانم يادبود آيدين - نوشته هاي دوستاي مسيحا يادبود آيدين - تنهاترين زهرا باشگاه صبا باتری فدراسیون بسکتبال سایت رسمی باشگاه ذوب آهن سایت رسمی باشگاه سپاهان باشگاه جوانان ایرانی آرشیو پیوندهای روزانه |
اردیبهشت دل
بهار را باور كن باز كن پنجره ها را كه نسيم روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد 21یا 201 ؟؟؟
توجه ، توجه
فامیل زادگان عزیزتوجه کنید شعر زیر را طوری بخونید که گوشای ناشنوای بابابزرگ بشنوه . حالا همه با هم 1 ، 2 ، 3 شروع : تولد ،تولد ،تولد ،تولد ،تولد ،تولد ،تولد ،(*3) تولدت مبارکککککک مبارک ، مبارک ، تولدت ، ، تولدت، تولدت، تولدت، تولدت، تولدت، تولدت (*3)مبارک بیا کبریتا رو فوت کن تا نمیدونم چند سال زنده باشی ( ماشالا از عمر حضرت نوح هم به رد کردی ) امسال این دومین جشن تولدیه که 5 آذر برای یه نفر تو وبلاگم می گیرم . اما خب امسال یه سورپرایز تووووووپ هم واسه تون دارم که آخرش بهتون می گم . ...... ... اصرار نکنید عمرا اگه بگم چیه ؟؟؟ ... اصلا به هیچ وجه ... به جون خودم نباشه به جون وحید اگه بگم چیه .. .... ای بابا صبر کنید آخرش می گم چیه دیگه . بزارید بریم سر تولد و جشن .... مثلا کلی تدارک دیدم واسه این پیر دنیای نت ... خب بریم سر تدارکات دیده شده توسط این جانب ( یا اینجانب ) بهار خانوم گل تدارک شماره 1 : از اون جایی که سرم و مغزم فوق العاده شلوغ بود و هست ، بنده هم همون آپ تولد پارسال رو میزارم ... به جان خودم تنبلی نکردم به جون شما نباشه به جون ناصرالدین شاه و وحید با هم اصلا تنبلی نکردم ... ***************************************** در یکی از دقیقه های 24 ساعت ، روز 5 آذر ماه سال 1167 نوزادی پا به عرصه ی وجود گذاشت که با آمدنش یک نفر به جمعیت کره ی زمین اضافه شد . این نوزاد شد اولین نوه ی پسری خاندان بزرگ ما و بدین جهت او را وحید نام نهادند ( البته بعدها وی نام خود را به دلایل کاملا غیر شخصی و همین طوری تغییر داد ) . و این نوزاد کسی نبود جز اولین پسرعموی ما ( گرچه خودش را خیلی قبول دارد و زیاد بر اینکه اولین نوه ی پسر است ، می بالد اما هیچ چیز برای پدر بزرگ جای نوه ی اولی ، که من باشم ، را نمی گیرد خواه دختر باشد خواه پسر . البته خودش هم این را می داند ولی من برای اینکه دچار کم... و .... نشود می گذارم که دلش به همین ها خوش باشد ) . خلاصه این نوزاد عهد قبل از قاجار ما هم چنان به رشد خود ادامه می داد و بزرگ می شد ( البته من فقط همین 20 سال آخر را دیده ام ) و رشد می کرد و همیشه همه متعجب بودند که چرا این قدر رشد وی کم می باشد ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! زندگی نوزاد ما به همین منوال می گذشت تا اینکه او به عهد جوانی رسید . او نیز مثل بیشتر هم سن و سالانش ، درس می خواند و البته در این زمان او با وسیله ای به نام رایانه و البته اینترنت آشنایی پیدا کرد . پس از سالی آشنایی با اینترنت ، ناگهان سر و کله اش در وبلاگی با نام تنهاترین ( اثر بی بدیل دوست خوبم زهرا ) پیدا شد ( و یک جماعت را سر کار گذاشت و البته بنده از همه بیشتر سر کار رفتم چون تمام نشانی هایی که وی میداد شبیه به نشانی های من بود و این اتفاق خیلی نادری است حتی در دنیای مجازی احتمالی که یک در میلیارد امکان دارد ) و همان جا بود که نام خود را به کامیار تغییر داد و چون ابتدا چندسالی سن خود را افزایش داده بود دیگر دوستان نام خطیر بابابزرگ را بر وی نهادند تا علاوه بر تغییر اسم ، تغییر هویت نیز پیدا کند و از جوانی به فوق پیری برسد ..... و بالاخره اینکه .................... 5 آذر تولد بابابزرگ کامیار ، کامیار خفن و پسر عموی بنده می باشد پس ............ کامیار جان تولدت مبارک و اینکه برات آرزوی موفقیت و آینده ای خوب می کنم .... ***********************************
زندگی دوباره
زنده رود عزیزم میلاد دوباره ات تبریک چقدر زیباست حس آغازی دوباره و زیباتر دیدن تولد دوباره است ... و زاینده رود دوباره این روزها زنده شده است و باز هم زندگی می بخشد ... نه تنها زندگی که جان و دل می بخشد ... و چه زیباست نامت که به واقع زندگی و روح دوباره ای به مردمان نصف جهان داده ای ... همیشه زنده باشی و زندگی بخش ... همیشه ی همیشه ی تاریخ ...
باز هم از تو ...
دگر با كدامين واژه و كدامين لفظ بايد از غم تو نوشت ؟ از رفتنت كه هنوز هم نتوانسته ايم فراموشش كنيم ، حتي نتوانسته ايم كمي از بار غم عروجت كم كنيم ... دلم هنوز هم مثل روزهاي اول برايت تنگ ميشود ... آه كه چقدر اين روزها هوايي تو شده ام ؛ هوايي ديدنت و هوايي پرتابها و خنده هايت ... نميدانم كي ميتوانم با خودم كنار بيايم كه ديگر نيستي ، كه هيچ وقت نميتوانم باز هم ببينمت ... اصلا هنوز هم معناي رفتنت را نميفهمم ... گاهي اوقات از خدا مي پرسم چرا آيدين ؟ چرا بزرگي مثل تو كه .... اما بعد خودم جواب خودم را ميدهم كه : پروردگار آدم هاي خوب و والا را زودتر نزد خود فرا ميخواند ... شايد اگر كس ديگري بود تا حالا فراموشش كرده بودم ، فراموشش كرده بوديم اما ... اما تو ... ديگر نميدانم چه بنويسم ، ديگر نميدانم چه بگويم ؟ هر چقدر كه از تو مينويسم بازهم واژه ها در غم نبودنت كنار هم رديف ميشوند و تمامي ندارند ... اصلا مگر غم پروازت تمامي دارد؟ اصلا مگر تو تمام ميشوي ؟ مگر پايان پذيري كه كلمات هم تمام شوند ؟ اصلا مگر در فكر ميشود باور كرد كه چشم از اين جهان بسته اي ؟ نه ... تو پاياني نداري . هروقت فكر تمام شد ، هر زمان كه غم پروازت ذره اي كم شد ، آنگاه كه باور كرديم جسم و جانت از اين دنيا رفته اند .... تو هم تمام ميشوي ... هروقت چشمه هاي اشكمان خشكيد ... تو هم به انتها مي رسي ... اما مگر مي شود ... اما مگر مي شود ...
سهراب ......
با مرغ پنهان حرف ها دارم با تو اي مرغي كه ميخواني نهان از چشم و زمان را با صدايت مي گشايي ! چه ترا دردي است كز نهان خلوت خود مي زني آوا و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي ؟ در كجا هستي نهان اي مرغ ! زير تورهاي سبزه هاي تر يا درون شاخه هاي شوق ؟ مي پري از روي چشم سبز يك مرداب يا كه مي شويي كنار چشمه ي ادراك بال و پر ؟ هركجا هستي ، بگو با من . روي جاده نقش پايي نيست از دشمن . آفتابي شو ! رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر . مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد . و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا . روز خاموش است ، آرام است . از چه ديگر مي كني پروا ؟ هشت كتاب – كتاب اول – مرگ رنگ
غرور و عشق و قهرمانی ...
بازهم افتخار و سربلندی ، باز هم غرور و غرور و غرور ... باز هم عشق و خنده و شادمانی ... باز هم رعنا قامتان و نام آوران بسکتبال ... قهرمانی مجدد تیم ملی بسکت مبارک
این عکس پایینی منو کشته خداییش خیلی با حاله
منبع : خبرگزاری مهر و امروز چقدر جای خالی ات احساس شد قهرمان من ... به هنگامه ی پرتاب ها ، به هنگامه ی پایان بازی و دور پرچم ... در آن زمان که جام برفراز دستان برادر قرار گرفت و ... و آن هنگام که تور ها چیده شد ... که دو سال پیش تو بودی و امروز ..
باز هم برای تو ...
میدانم که خیلی وقت است که برایت ننوشته ام.دستم به قلم نمی رود که چیزی بنویسم. گاه با خودم فکر میکنم : نکند داری از خاطرم محو میشوی؟ نکند دارم خاطراتت را از یاد می برم؟نکند دارم فراموشت میکنم؟ نکند اسم تو و یاد تو و خاطر تو مثل اتفاقات روزمره ی زندگی ام به گوشه های مغزم برود و همانجا بماند... اما بعد به خودم می گویم : نه ؛ مگر ممکن است یاد کسی مثل تو به این زودی ها فراموشم شود? مگر می شود نام بزرگ تو در مغزم آنقدر کوچک شود که به جایی آن کنارها برود? اصلأ مگر می شود آدم قهرمانش را فراموش کند? آن هم قهرمانی مثل تو، بزرگی مانند تو ...... نه ! قهرمان بزرگ من ... یادت و خاطراتت ،اسمت و بزرگی هایت، خنده ها و شادی هایت ; هیچ وقت و هرگز از فکرم، قلبم و روحم بیرون نخواهد رفت... زیرا تو هستی، زنده ای و جاوید در ما و اذهان ما،در ما و دل های ما ، در ما و قلب های ما ... (( تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من )) سهراب ...... سمت خیال دوست ماه رنگ تفسیر مس بود مثل اندوه تفهیم بالا می آمد سرو شیهه ی بارز خاک بود کاج نزدیک مثل انبوه فهم صفحه ی ساده ی فصل را سایه میز د. کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد . از زمین های تاریک بوی تشکیل ادراک می آمد . دوست توری هوش را روی اشیا لمس می کرد . جمله ی جاری جوی را می شنید ، با خود انگار می گفت : هیچ حرفی به این روشنی نیست . من کنار زهاب فکر می کردم : امشب راه معراج اشیا چه صاف است ! هشت كتاب – کتاب هشتم – ما هیچ ، ما نگاه
قهرمانی تا خدا ...
به یاد آنان که هنوز بال نگشوده ، به اوج خدا رسیدند ...
به یاد آنان که رفتند برای کسب افتخار و مدال اما ... مدال افتخار دیدار خالق بر گردنشان افتاد ... به یاد آنان مردان کوچک وطنم که پروازشان برای ایران ، ابدی شد ... به یاد آنان که بعد از آیدین ، باز هم غم را مهمان دلم کردند ... به یاد آنان که می رفتند برای آوازه ی نام ایران ولی خودشان ایران شدند ... به یاد آنان که گرچه کوچک بودند اما غم رفتنشان بزرگ شد ... برای نوجوانان تیم ملی جودو که فریادشان عاشقانه در گلو شکست ... (( یادشان همیشه در خاطره ها ، جاوید باد ))
آزادی
آخی .........
این امتحانات بالاخره تمو شد .............. چقدر خوبه نفس کشیده بدون استرس و اظطراب .... چقدر خوبه نفس کشیدن تو هوای آزادی ....
این کجا و آن کجا...؟؟؟
بدون شرح
بهار ۱۳۸۶ - اصفهان - زاینده رود همیشه زنده ...
بهار ۱۳۸۸ - اصفهان - زنده رود همیشه ...
به امید دیدن زندگی دوباره ات - زاینده رود همیشه زنده ...
سهراب یافت شد ...
بالاخره هشت کتابم رو پیدا کردم و به همین خاطر فقط یه شعر از سهراب میگذارم : سهراب ...... سایبان آرامش ما ، مائیم در هوای دوگانگی ، تازگی چهره ها پژمرد . بیایید از سایه – روشن برویم . بر لب شبنم بایستیم ، در برگ فرو آئیم . و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر کهن را از پی برویم . برگردیم ، و نهراسیم ، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سرکشیم . شب بوی ترانه ببوییم ، چهره ی خود گم کنیم . از روزن آن سوها بنگریم ، در به نوازش خطر بگشاییم . خود روی دلهره پرپر کنیم . نیاویزیم ، نه به بند گریز ، نه به دامان پناه . نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم دور . عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم . دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره کنیم . ماندیم در برار هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز مادر را نشکنیم . برخیزیم و دعا کنیم : لب ما شایر عطر خاموشی باد ! نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم . کنار ما ریشه ی بی شوری است ، برکنیم . و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش در آییم . آتش را بشوییم ، نی زار همهمه را خاکستر کنیم . قطره را بشوییم ، دریا را در نوسان آییم . و این نسیم ، بوزیم و جاودان بوزیم . و این خزنده ، خم شویم و بینا خم شویم . و این گودال ، فرود آییم و بی پروا فرود آییم . برخود خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، مائیم . ما وزش صخره ایم ، ما صخره ی وزنده ایم . ما شب گامیم ، ما گام شبانه ایم . پروازیم و چشم به راه پرنده ایم . تراوش آبیم و در انتظار سبوییم . در میوه چینی بی گاه ، رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید . بیایید از شوره زار خوب و بد برویم . چون جویبار ، آیینه ی روان باشیم : به درخت ، درخت ها را پاسخ دهیم . و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم ، هر لحظه رها سازیم . برویم ، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم . هشت كتاب – کتاب سوم – آوار آفتاب
برای بهار زندگی ام ، بهار ...
سلام بهارم سلام بهار زندگی ام ... سلام بر تو که در تو آغازی دوباره یافتم ، با تو تولد یافتم ، نه ! در تو تولد یافتم ... بهار ، برای همه فقط یک شروعی ، اما برای من ، آفرینشی دوباره ای ... میلاد دوباره ی بهار در بهار ... میلاد دوباره ی من در من ... چه سالها که از تو دور بودم و چه سالها که نشناختمت و هنوز در حسرت ناشناخته ها مانده ام ... بهار ، برای من یکبار فصل رویش طبیعتی و یکبار ، ابتدای من بودن و میلادی دوباره ... بهار مردمان آشنا و غریب ؛ بی نهایت است اما بهار من ، ابتدای جوانیست ، آغاز نو شدن است ... بهار زندگی ام این روزها از دنیای کوچکی و پوچی ، به دنیای بزرگی و خرد میرسد ... کاش بتوانم که همراهیش کنم ... کاش همراه خوبی برایش باشم ... کاش بتوانم خود خودش باشم ... کاش بتوانم خود خودم باشم ... بهار زندگی بهار ، بمان همیشه با من ... بمان و همیشه بهارم باش ... همیشه ، بهار باش ... شاداب و سرزنده ، پویا و فعال ، سازنده و زندگی بخش ... آرزو میکنم که همیشه ، بهار باشی و همیشه ، بهار بمانی و همیشه ، بهار زندگی کنی ... بیست و سومین بهار زندگی ام ، میلادت مبارک
|